تبلیغات

زني که ۸ سال پياپي براي جبهه‌ها نان پخت

زني که ۸ سال پياپي براي جبهه‌ها نان پخت

تسنيم/ دوست دارم بروم زيارت. مردم روستايمان گروه گروه مي‌روند کربلا، ولي من پول ندارم که بروم. زمان جنگ پاسدارها مي‌گفتند مي‌خواهيم بفرستيمت مکه ولي من مي‌گفتم الان وقتش نيست، باشد براي وقتي ديگر. حالا دوست دارم بروم.

سکينه جمشيدي بغايت شکسته شده، بسيار شکسته‌تر از تاريخ تولد شناسنامه‌‌اش که 70 سال را نشان مي‌دهد و خودش مي‌گويد متعلق به خواهري بوده که چند سال پيش از به دنيا آمدن او از دنيا رفته است. زني شصت و چند ساله از صفر تا صد جنگ را به ياد دارد، نه با اسامي و تاريخ‌هاي دقيق که همچون تکه‌هاي يک پازل که وقتي به هم مي‌چسبند، مي‌شوند خاطرات او از هشت سال دفاع مقدس.

ننه سکينه اصالتا اهل روستاي کهک محلات است، ولي ازدواجش درکودکي او را کشاند به روستاي وَرِ اولياي محلات؛ جايي که قد کشيد، مادر شد، طعم جنگ را چشيد، پسرها را راهي خط مقدم کرد و به يک پاي پشتيباني جبهه‌ها تبديل شد. نانواي جبهه‌ها؛ شايد اين لقب خوبي براي او باشد، زني با استقامت که هشت سال بي‌خستگي هرروز نان پخت و به جبهه‌ها فرستاد. ننه سکينه شيرين بيان و بي‌ادعاست، زني با رد صدها تاول روي دستش که سوغات سال‌ها ايستادن پاي تنور و سينه به سينه هرم داغ آتش دادن است.

چقدر شکسته شده‌ايد!

مگر من کم سختي کشيده‌ام؟ خدا مي‌داند چه داغي توي سينه ماست!

جنگ و خاطراتش را مي‌گوييد؟

هم جنگ و هم مشکلاتي که در زندگي هرکسي هست.

چه تصويري از جنگ در ذهن شما مانده؟

همه‌‌اش شيون و گريه بود، جانباز و اسير مي‌داديم، روزي چند شهيد مي‌آوردند، غصه شهدا را مي‌خورديم و خودمان ازاين آبادي به آن آبادي، دنبال کارخانواده‌هايي که شهيد داده بودند، آواره بوديم.

حادثه‌اي تلخ‌تر از همه بوده که يادتان مانده باشد؟

پسر برادرشوهرم را جزقاله آوردند.

اين حتي دردناک‌تر از جانبازي پسرتان بود؟

از هر دوي اينها صدمه خورديم، فرقي نمي‌کرد.

پسرتان چطورجانباز شد؟

سه پسر من زمان جنگ در جبهه‌ها بودند، ولي اصغر که جانباز است، همه هشت سال را درجبهه بود، بجز روزهايي که زخمي مي‌آمد. روزي هم که پايش قطع شد، در حال خنثي کردن مين بود که منفجر شد و ترکش‌هاي آن در بدنش ماند. نمي‌دانم چطور ولي وقتي مين منفجر شده، پاي قطع شده‌‌اش را برمي‌دارد و روي سينه سُر مي‌خورد و خودش را به تويوتايش مي‌رساند وخودش هم رانندگي مي‌کند تا بيمارستان کردستان.

چه سالي، چه منطقه‌اي؟

نمي‌دانم، يادم نيست.

ظاهرا پسر جسوري بوده؟

خيلي زياد، اصغر بي‌باک بود. وقتي به جبهه رفت 17 ـ 16 سالش بود، زماني که هنوزاعزام نشده بود حدود يک سال کارش اين بود که در روستا مي‌چرخيد و هرکسي را که ترانه گوش مي‌داد، راضي مي‌کرد پولي بگيرد و نوار را به او بدهد.

مردم قبول مي‌کردند؟

بعضي‌ها بله، خيلي‌ها هم نه. خيلي‌ها دشمنش شده بودند و مي‌گفتند بيا فلان جا تا جوابت را بدهيم.

با نوارها چه کار مي‌کرد؟

از بين مي‌بردشان.

چرا؟ نوارترانه چه مشکلي داشت؟

مي‌گفت به خاطر اسلام و انقلاب و دين نبايد باشد. مي‌گفت گناه دارد. چند ماه قبل از جانبازي‌‌اش با پسر حاج ابراهيم آقا يواشکي رفته بود توي سنگر عراقي‌ها که نوار ترانه گذاشته بودند و خوابيده بودند. پسرم نوار ترانه را برمي‌دارد و به جايش نوار انقلابي مي‌گذارد که عراقي‌ها بيدار مي‌شوند و مي‌افتند دنبالشان.

جان سالم به‌در بردند؟

پسر حاج ابراهيم لاي ني‌ها فرار مي‌کند، اما شهيد مي‌شود. پسرم هم زخمي مي‌شود و مي‌برندش بيمارستان شوشتر.

وقتي همه اين اتفاقات در حال رخ‌دادن بود، شما در روستاي خودتان، وراوليا مشغول نان پختن بوديد، درست است؟

بله، من هشت سال هر روز و بي‌وقفه نان پختم، بيشتر وقت‌ها از اين شب تا فردا شب. شايد در اين هشت سال فقط يکي دو روز نان نپختم که يا براي استراحت بود يا براي اين که آرد برسد.

چرا تصميم گرفتيد براي جبهه‌ها نان بپزيد؟

چون دوست داشتم، سهمي در دفاع از کشور داشته باشم. ما قبل از انقلاب هم اهل مشارکت بوديم، اصلا وراوليايي‌ها هميشه در صحنه حاضرند، چه الان، چه در گذشته.

يعني در تظاهرات ضد شاه شرکت مي‌کرديد؟

بله، در روستايمان جار مي‌زدند که فلان ساعت به سمت روستاي بالا يا پايين تظاهرات است، مردها جلو مي‌رفتند و ما زن‌ها پشت سرشان.

مشکلتان با شاه چه بود؟

اسلام را قبول نداشت. آدم مي‌کشت‌. جنايت مي‌کرد. پشتوانه‌‌اش آمريکا بود.

درباره نان پختن بگوييد. اين همه آرد از کجا تامين مي‌شد؟

مردم آرد مي‌آوردند. وراوليايي‌ها خيلي ديندارند. مردم روستاهاي اطراف هم کمک مي‌کردند. مردم روستاي کهک چون يکي از پسرهايشان را سربريده بودند، ديگر نيرو به جبهه نمي‌دادند ولي هرکاري که از دستشان برمي‌آمد، انجام مي‌دادند.

روزي چند کيلو آرد مي‌پختيد؟

شش تا 15 کيلو (90 کيلو).

همه کارها را تنها انجام مي‌داديد؟

يکي از خانم‌ها آرد را خمير مي‌کرد، يکي چانه مي‌گرفت، يکي پهن مي‌کرد و من تنهايي مي‌پختم. آتش تنور آنقدر بزرگ و داغ بود که کسي جز من حاضر نمي‌شد پايش بماند. اين لکه‌ها روي دستم را مي‌بيني؟ همه‌‌اش جاي تاول است‌. جگرم در تنور مي‌سوخت.

در اين هشت سال قطعا روزهايي بوده که دلتان اصلا خوش نبوده ولي باز هم نان مي‌پختيد. آن روزها پاي تنور، چه حس و حالي داشتيد؟

يک روز دو نفر از بچه‌هاي روستا از جبهه به خانه برگشتند که موجي شده بودند. من براي ديدن آنها به خانه‌شان رفتم تا سراغ پسرهايم را هم بگيرم. ديدم توي حياط، جايي که کسي نبيند، ‌کوهي از لباس خوني جمع کرده‌اند. لباس‌ها را که ديدم گريه‌ام گرفت. تا خانه گريه کردم. آن چند روز پاي تنور مدام شعر مي‌خواندم که اصغرجان کجايي/ اکبرجان کي مي‌آيي/ نکنه بعد سه روز جدايي/ ننه سر راهتون بشينم/ اگه قاصد بيايد من نباشم/ سرشب تب کنم صبحش بميرم.

براي سالم برگشتن پسرها نذر هم مي‌کرديد؟

بله، ديگ بزرگ آش مي‌گذاشتم به سلامتي بچه‌ها‌. گردو و بادام و نخود و لوبيا مي‌فرستادم جبهه. روزه هم مي‌گرفتم. چند نوبت هم بزغاله خريدم، کشتم و به مردم دادم. يک بار هشت روز پشت هم بدون اين که افطار کنم روزه گرفتم. روز نهم ازحال رفتم و من را بردند دکتر، ولي باز هم افطار نکردم‌. حالم اصلا خوب نبود.

مگر چه شده بود؟

زماني بود که پسرم مجروح شده بود و برده بودندش بيمارستان شوشتر. چند ماه از او خبري نداشتيم.

از وقتي که شنيديد جانباز شده، بدتر بود؟

خبر جانبازي پسرم را برادرشوهرم داد. او ما را آماده کرده بود و مي‌دانستيم که مجروح شده. البته من فکر مي‌کردم فقط پايش قطع شده. نمي‌دانستم رگ چشمش پاره شده و کليه‌‌اش را درآورده‌اند.

شما نذر مي‌کرديد پسرهايتان سالم برگردند. دوست نداشتيد مادر شهيد بشويد؟

من هميشه به بچه‌هايم ياد مي‌دادم که وقتي رفتيد جبهه، حسابي کار کنيد و مفيد باشيد و تا مي‌توانيد صدامي‌ها را بکشيد تا دلمان خوش باشد که اگر از ما مي‌کشند، ما هم از آنها مي‌کشيم، يعني دوست داشتم زنده باشند و دشمن را نابود کنند. اگر کشته مي‌شدند چه فايده‌اي داشت جز اين که دشمن ذوق مي‌کرد؟ اگر همه مي‌مردند، پس چه کسي با دشمن مي‌جنگيد؟

وقتي شنيديد صدام مرده، چه حسي داشتيد؟

ذوق کرديم، کف زديم، شيريني پخش کرديم و خوشحال شديم که از دستش راحت شديم. الان اما سرِرشته جنگي را که صدام در دست داشت آمريکا گرفته. لعنتي ثروتمند است و جنگ راه مي‌اندازد.

مي دانيد که الان اطراف ايران آتش جنگ داغ است. اجازه مي‌دهيد بچه‌هايتان بازهم به جنگ بروند؟

نوه من تا به حال سه مرتبه به عنوان مدافع حرم به جنگ رفته، اما مادرش بيتابي مي‌کند و اشک مي‌ريزد. پسرم به زنش مي‌گويد گريه نکن و به جايش بره‌اي بخر و براي سلامتش قرباني کن.

شما موافقيد جوانان ما به جنگ سوريه بروند؟

بله، جوانان بايد بروند. اگر لازم باشد، پسرها و نوه‌هايم را هم مي‌فرستم سوريه. ما زن‌ها هم اگر کاري از دستمان ساخته است، بايد برويم.

اگر پسرها و نوه‌ها را بفرستيد، ديگر مثل گذشته گريه نمي‌کنيد؟

نه، اين بار به خدا مي‌سپارمشان.

اگر قرار باشد اين بار براي جبهه کاري انجام دهيد، چه کار مي‌کنيد؟

هرکاري که مفيد باشد. مي‌توانم حتي سلاح به دست بگيرم و بجنگم.

مگر کار با اسلحه را بلديد؟

بله، سال‌هاي قبل ياد گرفته‌ام. تيرهوايي مي‌زدم و باعث خنده مردها مي‌شدم.

از داعش نمي‌ترسيد؟

اصلا! چيزي نيستند. حتما جلويشان مي‌ايستم. آدم يک بار به دنيا مي‌آيد و يک بار هم مي‌ميرد. من نمي‌ترسم چون خيلي چيزها به سرم آمده.

ناراحتيد که براي جنگ و جبهه از جان مايه گذاشته‌ايد؟

نه، من همه آن کارها را براي رضاي خدا و ائمه کردم.

از جنگ چيزي هم عايدتان شد؟ منظورم پول و امکانات است.

همان زمان که براي جبهه نان مي‌پختم، پاسدارها مي‌گفتند لااقل دستمزدي بگير ولي من حاضر نمي‌شدم و مي‌گفتم، بابت کاري که مي‌کنم، يک قران از کسي نمي‌خواهم. حالا هم اگر به مسئولان بگويم، به من همه چيز مي‌دهند ولي نمي‌گويم. من بچه‌هايم را با زحمت بزرگ کرده‌ام و با چراغ موشي، قالي بافته‌ام. باز هم مي‌توانم نان حلال دربياورم.

مي‌دانم همسرتان بتازگي از دنيا رفته. اين روزها چطور امرارمعاش مي‌کنيد؟

براي مردم نان مي‌پزم و دستمزد مي‌گيرم. سالي يکبار هم که از بنياد به ديدنم مي‌آيند 50 (هزار) تومان سرتاقچه مي‌گذارند.

ولي بعضي ازمردم فکر مي‌کنند آدمي مثل شما کلي پول از جاهاي مختلف مي‌گيرد.

خدا مي‌داند که نمي‌گيرم. من روزي را از بالا سري مي‌خواهم. پسرم که جانباز است، با آن همه بيماري و نقص‌عضو فقط حقوق کمي مي‌گيرد. حتي براي بچه‌هايش به کسي رو نمي‌اندازد و تقاضايي از بنياد ندارد.

با اين حال ته دلتان هيچ آرزويي نداريد که مسئولان بتوانند برآورده کنند؟

دوست دارم بروم زيارت. مردم روستايمان گروه گروه مي‌روند کربلا، ولي من پول ندارم که بروم. زمان جنگ پاسدارها مي‌گفتند مي‌خواهيم بفرستيمت مکه ولي من مي‌گفتم الان وقتش نيست، باشد براي وقتي ديگر. حالا دوست دارم بروم.

يادي از حرکت‌هاي خودجوش

بعضي گمنام، برخي مشهور، برخي از يادرفته، بعضي مدام درحال ياد شدن؛ زنان و دختراني که در هشت سال جنگ تحميلي پابه‌پاي مردان ماندند و جنگيدند، يا گمنام‌اند، يا از ياد رفته يا مشهور و مدام در حال ياد شدن. با اين حال نمي‌شود از جنگ هشت ساله گفت و از زنان ياد نکرد؛ کساني که کم‌لطفي است اگر شيرزن ناميده نشوند.

درست همانند مردان، دوشادوش آنها، حتي جلوتر ازآنان؛ اين زنان بودند که در خطوط مقدم يا پشت جبهه دليرانه تلاش مي‌کردند و از جان و مال مايه مي‌گذاشتند؛ کساني همچون مرحومه فهيمه بابائيان‏پور، همسر شهيد غلامرضا صادق‌زاده که انگشتر طلاي خود را که عقيقي يمني رويش سوار بود و تنها خريد ازدواجش بود، براي کمک به جبهه داد يا مادران و همسران و دختران گمنامي که وقتي عمليات کربلاي 4 و 5 آن همه مجروح به‌جا گذاشت و زخمي‌ها در ورزشگاه آزادي تهران دوره نقاهت خويش را مي‌گذراندند، به توصيه پزشکان برايشان آب هويج گرفتند.

مديرعامل وقت سازمان انتقال خون کشور نقل مي‌کند که بعد از عمليات کربلاي پنج، در نيمه شبي که براي سرکشي به سالن انتقال خون مي‌رود، گروهي از بانوان را مي‌بيند که براي اهداي خون به مجروحان جنگ، داوطلبانه از دولت آباد به سازمان آمده بودند.

خاطره يکي از بانوان فعال درستاد پشتيباني مکتب الزهرا(ع) نيز شنيدني است که مي‌گويد آن روزها شنيديم بعضي کارخانه‏‌ها بابت لباس‏‌هايي که براي برادران سپاهي و ارتشي مي‏دوزند، دستي 45 تومان ازدولت پول مي‏گيرند. بنابراين ما به واحد امورصنفي تقاضا داديم دوخت 2000 دست لباس به صورت رايگان به ما بسپارد. حتي در مواقع بمباران هوايي، شبانه‌روز پشت چرخ خياطي مي‏نشستيم و کار مي‏ کرديم.

زنان نام‌آور جنگ

زهرا حسيني، راوي کتاب پرتيراژ «دا» را خيلي‌ها مي‌شناسند. جنگ که شروع شد، او دختري 17 ساله بود که نخستين فعاليتش را در جنگ آغاز کرد؛ زماني که خبر رسيد، پيکر کشته‌هاي جنگ برزمين مانده و در گورستان بلاتکليف است. او آستين بالا زد، ترس و دودلي را کنارگذاشت و در کار غسل و کفن و دفن کشته‌ها مشارکت کرد. پس از اين واقعه او به امدادگري تمام‌عيار تبديل شد و از پخت‌وپز گرفته تا زخم‌بندي، حمل مجروحان و تعمير و آماده‌سازي اسلحه را انجام داد. حتي در جريان دفاع از خرمشهرکه ترکشي در نخاع او نشست، دست از امدادگري برنداشت تا بتواند با ساماندهي هرآنچه در هشت سال جنگ ديده و شنيده و تجربه کرده، راوي صادق ماجراهاي دفاع مقدس باشد.

آنهايي که نرگس حيدرپور را مي‌شناسند، او را شيرزن خطاب مي‌کنند. او اهل روستاي گورسفيد گيلانغرب است. مهر59 و زماني که نيروهاي عراقي به سمتش هجوم آوردند، مردم روستا به ارتفاعات آوزين پناه بردند درحالي که برادر، دايي، عمو، پسردايي، دختردايي و دخترعموي نرگس به دست متجاوزان کشته شدند. فرداي آن روز نرگس و پدرش براي تهيه غذا به روستا بازگشتند و درحالي که کوله‌هاي حاوي غذا را با خود مي‌بردند با دو نيروي عراقي مواجه شدند و اين‌گونه داستان رشادت نرگس حيدرپور در تاريخ ثبت شد. خودش نقل مي‌کند: در همان آغازين روزهاي جنگ، شاهد ‌شهادت اقوامم بودم. از آنجا که دچار نگراني‌ و ناراحتي شديد ناشي از اشغال کشورم و به ‌شهادت ‌رسيدن عده‌اي از بستگانم شده بودم، زماني که با اين دو عراقي برخورد کرديم، بدون هيچ درنگي با تبر به آنها حمله‌‌ور شدم. يکي از آنها را به هلاکت رساندم و ديگري را هم که بشدت ترسيده بود به اسارت گرفتم و با همه تجهيزاتش تحويل رزمندگان اسلام دادم. آن موقع 18 بهار از عمرم گذشته بود.

گاهي يک پرستار نه تنها زندگي بيمارش که جان مردمي را نجات مي‌دهد، درست همانند شهلا عدالت پرستار آن روزهاي بيمارستان امام‌خميني اهواز که اگر نبود و تيزهوشي به خرج نمي‌داد، همشهريانش دسته‌جمعي جان مي‌باختند. زماني که او توانست نقش‌آفريني کند، برهه‌اي بود که نيروهاي عراقي ستون پنجم فعالي داشتند و اخبار شهرها و رزمنده‌هاي کشورمان را به نيروهاي خودي مخابره مي‌کردند. اطلاعات سپاه نيز که از اين موضوع مطلع بود، به بيمارستان‌ها اطلاع داده بود که ممکن است پس از هر عمليات، اين ستون پنجم در شکل و شمايل مجروحان به بيمارستان‌ها بيايند و به همين دليل کادردرماني بايد هوشيار باشند.

عمليات کربلاي پنج واقع شده بود و شهلا عدالت در بيمارستان مشغول کار بود. مجروحان زيادي به بيمارستان محل خدمت او آورده مي‌شدند؛ بيماراني که شهلا به يک نفر از آنها شک کرده بود. خودش تعريف مي‌کند: او را به راديولوژي بردند تا مشخص شود ترکش در کدام قسمت بدنش نشسته است. اتاق که خلوت شد، زيربالش و ملافه‌اش را گشتم و يک تکه کاغذ کوچک پيدا کردم که رويش علائم خاصي نوشته شده بود. من متوجه معني اين علائم نشدم. براي همين کاغذ را به برادران اطلاع سپاه دادم که آن زمان در بيمارستان مستقر بودند. فرداي آن روز من را صدا زدند و گفتند، مي‌داني کار بسيار بزرگي انجام داده‌اي و آيا مي‌دانستي همان برگه‌اي را که ديروز پيدا کردي، گراي50 نقطه اهواز را براي دشمن مشخص کرده بود تا آن را بمباران کند. برادران گفتند من شهر اهواز را نجات داده‌ام.



با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويدمنبع: تسنيم

فروش اسکریپت

اسکریپت مجله تفریحی فان سیتی به فروش میرسد. جهت دریافت اطلاعات بیشتر به صفحه زیر مراجعه کنید.

فروش اسکریپت

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات


جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار

در انتخاب و نمایش محتوا هیچ دخالت انسانی وجود ندارد لذا از شما خواهشمندیم در صورتی که این مطلب را مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران است به ما گزارش کنید.