تبلیغات

داستان واقعي/ خجالت از روي مادر

داستان واقعي/ خجالت از روي مادر

خراسان/ شهيد محمدحسن نظرنژاد مشهور به «بابانظر» از رزمنده‌هاي دفاع مقدس که چندين سال بعد از جنگ تحميلي به شهادت رسيد، در خاطرات خود از يکي از همرزمانش که برادرش به شهادت رسيده بود روايت کرده است:
ديدم که جوان زانو در بغل گرفته و با حالت غريبي مي‌نالد. سرش را بين دو زانو گرفته بود. قايق را کنار زدم و نزد او رفتم. دستم را روي شانه‌اش گذاشتم و گفتم: «حالا که کار تمام شده و به مملکت خودمان برمي‌گرديم، چرا ماتم گرفته‌اي؟ ميدان جنگ از اين بازي‌ها دارد.» گفت: «از اين که سخت جنگيده‌ام يا تعداد زيادي شهيد داده‌ايم، ناراحت نيستم. برادرم شهيد شده و من نمي‌دانم چه کنم.» گفتم: «اين‌هايي که شهيد شده‌اند، همه برادران تو هستند.» گفت: «درست، ولي من نمي‌دانم اگر برگردم، جواب مادرم را چه بدهم. او برادر کوچک‎‌‌ترم بود. مادرم او را به من سپرده بود. او گفت از خودت جدايش نکن. چطور بگويم من زنده مانده‌ام؟ جنازه او را توي قايق، کنار خودم گذاشته‌ام.» نگاه کردم ديدم جنازه‌اي توي قايق است. شهيدي بود که بيشتر از شانزده يا هفده سال نداشت. پيشاني‌بند «يا حسين(ع) مظلوم» هم بسته بود. وقتي او را ديدم، بي‌اختيار گريه‌ام گرفت. دستم را روي سرش گذاشتم و گفتم: «بالاخره مادري که دو تا فرزند خود را به اين سرزمين بلا فرستاده، حساب همه چيز را کرده، تو غصه نخور.» گفت: «من مي‌دانم مادرم آدم قرص و محکمي است ولي من از روي او خجالت مي‌کشم. چطوري با جنازه اين بچه برگردم؟» بعد رو کرد به آسمان و گفت: «اميدوارم تا آن طرف آب، جنازه من را هم کنار او بگذارند.»
برگرفته از کتاب «بابانظر» اثر سيدحسين بيضايي



با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويدمنبع: خراسان

فروش اسکریپت

اسکریپت مجله تفریحی فان سیتی به فروش میرسد. جهت دریافت اطلاعات بیشتر به صفحه زیر مراجعه کنید.

فروش اسکریپت

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات


جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار