تبلیغات

روزهاي سياه زندگي ندا

روزهاي سياه زندگي ندا

ميزان/ تاوان سختي براي حرف هاي امير دادم و خوشحالم که اين بار خام او نشدم.

ندا با ترس و وحشت و گريه‌هاي بي‌امان وارد اتاق مشاوره شد. پس از چند لحظه وقتي مشاور کلانتري را در کنار خود ديد آرام گرفت. حرف‌هاي مشاور باعث شد به او اعتماد کند و رازش را به او بگويد. رازي که مدتي بود بر زندگي‌اش سايه اندخته بود.

داستان زندگي‌اش را با معرفي خود شروع کرد. «ندا هستم 17 ساله و مجرد، پدرم را در يک‌سالگي از دست دادم و مادرم هم بي‌رحمانه کودک شيرخواره‌اش را رها کرد و رفت پي زندگي‌اش‌. از آن به بعد به پدربزرگ و عموهايم تحميل شدم. از نظر رفاهي مشکلي نداشتم، اما عاطفه را بايد از آدم‌هاي کوچه و خيابان گدايي مي‌کردم و بعد از مدتي هم مانند تفاله دور انداخته مي‌شدم. تنها سرمايه من خانه پدري‌ام بود که فروختند و به حساب بلندمدت سپردند، حالا پس از گذشت 16 سال يک دختر ميليونر شده بودم، اما نمي‌توانستم تا 18 سالگي از آن پول استفاده کنم، چون پدربزرگم قيم من بود. از طريق شبکه‌هاي اجتماعي با امير آشنا شدم. دو سال از من بزرگ‌تر بود و وضع مالي خوبي نداشت، ولي دوستت دارم‌هايش آنچنان روحم را قبضه کرده بود که به وضع مالي و تيپ و قيافه‌اش توجهي نمي‌کردم. يک‌سال گذشت؛ يک روز جهنمي او هم مرا در برزخ تنهايي گذاشت و رفت تا هشت ماه بعد...

يکي از عموهايم با مشکل مالي مواجه شده بود، پدربزرگم چند ميليون از حسابم برداشت کرد و به او داد. از آنها متنفر شده بودم چطور مي‌توانستند به تنها پشتوانه يک دختر محروم از پدر و مادر اين‌گونه دست درازي کنند. در همان بحبوحه دوباره سروکله امير پيدا شد، تا آن موقع نمي‌دانست من صاحب چنين ثروتي هستم، اما مجبور شدم همه چيز را برايش توضيح دهم تا راه‌حلي برايم پيدا کند، او هم که مي‌خواست خودي نشان دهد، گفت خودم راهش را پيدا کردم، بايد حکم رشد بگيري تا کسي به حسابت دسترسي نداشته باشد.

بعد از کلي دوندگي موفق شدم حکم را از دادگاه بگيرم؛ اما خانواده پدربزرگم بعد از اين‌که از گرفتن حکم با خبر شدند، با کتک‌کاري گاه و بي‌گاه و فحش و ناسزا به مادري که هيچ‌گاه او را نديدم، تنفرم را روز به روز بيشتر مي‌کردند، در عوض امير به من دلداري مي‌داد و با ابراز عشق، اراده‌ام را به دست گرفته بود.

ندا مکث کوتاهي کرد و نگاهش را به موزائيک‌هاي کف اتاق دوخت‌. لحن حرف زدنش آرام‌تر شده بود و ادامه داد: پيشنهاد فرار را او مطرح کرد. مي‌گفت نمي‌توانم اشک‌هايت را ببينم اگر فرار کنيم و از اين شهر برويم با هم ازدواج مي‌کنيم و خوشبخت مي‌شويم، پيشنهادش دلچسب بود و بي‌درنگ پذيرفتم، اما يک مشکل داشتم؛ به محض برداشت از حساب بانکي‌ام ما را پيدا مي‌کردند و هردو بدبخت مي‌شديم، امير گفت اگر پول‌ها را به حساب من واريز کني جاي ما لو نمي‌رود، آنها که من را نمي‌شناسند. فرداي آن روز وقتي به بانک رفتم که پول‌ها را جابجا کنم، امير را ديدم دست در دست دختري همسن و سال خودم. مغزم از کار افتاده بود. آيا بايد خوشحال باشم از اين‌که سر بزنگاه متوجه خيانتش شدم يا ناراحت از اين‌که تنها «مرد مهرباني‌هايم» را از دست دادم.

با او تماس گرفتم و گفتم که همه چيز را ديده‌ام، گفت ديوونه تو تنها عشق مني، توضيح مي‌دهم. ساعتي بعد ترمز کرد و سوار شدم، فقط مي‌خنديد و مي‌گفت خوشحالم که برات مهمم. مرا به خارج از شهر برد و نقشه شوم خود را اجرا کرد، گفت اين هم براي اين‌که به تو ثابت شود که فقط مال مني، مي‌دانستم که زندگي خود را به آتش کشيده‌ام، اما امير خوب بلد بود دلبري کند، اين ارتباط چند ماه ادامه داشت.

سه ماهي گذشت. حال خوبي نداشتم. دکتر رفتم تعدادي آزمايش انجام دادم، چندروز بعد وقتي جواب آزمايش‌ها را نشان دکتر دادم، لبخندي زد و گفت: تبريک مي‌گم دو ماهه بارداري.

سرم گيج مي‌رفت با امير تماس گرفتم اما ناراحت نشد. به او گفتم بايد زودتر فکري کند که خانواده‌ام از وضعيت جسمي من متوجه قضيه نشوند. همان شب تماس گرفت و تقاضاي صد ميليون تومان پول کرد، وقتي گفتم که نمي‌توانم پول را به او بدهم شروع کرد به فحاشي و تهديد که اگر تا هشت صبح فردا پول را واريز نکني همه چيز را به پدربزرگ و عموهايت مي‌گويم.آنها آنقدر متعصب بودند که اگر قضيه را مي‌فهميدند از ترس رسوايي مرا به قتل مي‌رساندند.

تمام شب را فکر کردم، اما نمي‌دانستم بايد به چه کسي اعتماد کنم؛ دم صبح به بهانه مدرسه از خانه بيرون زدم. سرگردان در خيابان‌ها قدم مي‌زدم. وقتي به خودم آمدم، مقابل کلانتري بودم. وارد شدم و از امير شکايت کردم. حالا منتظر حکم دادگاه براي سقط جنين هستم و ماموران در جستجوي امير هستند.

تاوان سختي براي شناخت امير دادم، اما خوشحالم که اين بار نه به حرف‌هايش اعتماد کردم و نه سرمايه زندگي‌ام را به حسابش واريز کردم.


با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويدمنبع: ميزان

فروش اسکریپت

اسکریپت مجله تفریحی فان سیتی به فروش میرسد. جهت دریافت اطلاعات بیشتر به صفحه زیر مراجعه کنید.

فروش اسکریپت

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات


جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار

در انتخاب و نمایش محتوا هیچ دخالت انسانی وجود ندارد لذا از شما خواهشمندیم در صورتی که این مطلب را مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران است به ما گزارش کنید.